پادکست: ریچارد برنسون

یکی از تفریحات مورد علاقه ی من مثل خیلی آدمای دیگه، گوش دادن به پادکسته. علاوه بر این که مهارت های انگلیسی آدم تقویت میشه، چیزهای خیلی زیادی هم یاد میگیره. برنامه های مختلفی هست که پادکست هاشون رو میشه مجانی از اینترنت دانلود کرد. شاید بعداً هم چندتاشون رو معرفی کردیم. ولی یکی از برنامه های مورد علاقه من برنامه ای هستش که با کارآفرین های موفق مصاحبه می کنه. کیفیت بالای ساخت برنامه و مجری فوق العاده قوی از نقاط قوت این برنامه ست.

دو هفته پیش این برنامه با ریچارد برنسون، موسس گروه ویرجین، مصاحبه کرده بود. شما هم این مصاحبه رو از اینجا می تونید گوش بدین.

این موضوع ها توی این پادکست نظرم رو بیشتر جلب کرد:

  • یه نقطه قوت مهم در مورد ریچارد برنسون(بیاین “ریچ” صداش کنیم!)  اینه که هیچ ترسی از صحبت کردن در مورد شکست هاش نداره…. هیچ اهمیتی نمیده که اون شکست چقدر بزرگ بوده، خیلی راحت در موردش حرف میزنه.

  • ریچ مثل خیلی های دیگه….. از دبیرستان اخراج شده! و بعد از اخراج شدنش هیچ اهمیتی نداده که ۱۵ سالش بیشتر نیست و یه مجله تاسیس کرده و بهترین نویسنده ها(حتی ژان پل سارتر!) و عکاس های دنیا رو هم قانع کرده باهاش کار کنن! و وقتی مجری ازش می پرسه که چجوری تونستی این آدم ها رو جمع کنی می گه فکر کنم اون موقع نمیدونستم شکست چیه واصلاً فکر نمی کردم که کسی بخواد بهم جواب منفی بده!
  • ریچ آدمی نیست که به راحتی در مورد روش کارش توضیح بده… در طول مصاحبه خیلی محافظه کاره ولی اولش یه حرف درجه یک می زنه:”بهترین راه برای راه اندازی یه کسب و کار اینه که خودت توی عمق کار بندازی و چیزیهای لازم رو یاد بگیری، کلی سوال بپرسی و گوش بدی، گوش بدی، گوش بدی…”
  • خب می رسیم به معروف ترین کسب و کار گروه ویرجین: Virgin Records. کارش رو با فروش آلبوم های موسیقی زیر قیمت شروع می کنه…چجوری قیمتش رو پایین میاره؟ میره مغازه های خرده فروشی سطح شهر و با مغازه دار ها چونه می زنه که اگه به ما با قیمت پایین بفروشی از تو ۳ هزار تا رکورد موسیقی می خریم! (حالا هی بگین کار تو این مملکت نیست : دی) یه نکته ای خیلی واضحه اون هم اینه که سود این کار باید خیلی کم باشه. این به ما یه درسی میده: به فکر اینکه از اول کار سود مالی ۱۰۰۰۰۰۰ درصدی داشته باشی نباشیم!

  • طرف ونش رو با صفحه های موسیقی پر می کنه که خودش اون ها رو با ماشین خودش به یه مشتری تو بلژیک تحویل بده، بعد نمیگذارن از مرز رد بشه چون نمیدونسته چه مدارکی لازمه…این یعنی خیلی خیال بافی نمی کرده که خب ما واسه این کار به یه مشاور گمرک، یه شرکت حمل و نقل، یه شرکت بیمه، یه مترجم بلژیکی و… لازم داریم که بعد آخر کار بگه: “بیخیال، این کار ما نیست!”
  • این اوج داستان نیست، ولی جالبه: یه روز یه آلبوم رو از یه تازه کار می شنوه. هیچ کس حاضر نمی شده اون آلبوم رو ضبط و پخش کنه. ریچ هم میگه بیا یه شرکت ضبط راه بندازیم این آلبوم رو ضبط کنیم! که البته اون آلبوم هم بد جوری میگیره و میلیون ها نسخه تو آمریکا می فروشه و شماره یک آمریکا میشه! بخشی از این آلبوم رو اینجا آوردیم.
  • “اگه بتونی یه بیزینس رو راه بندازی، هر بیزینسی رو می تونی راه بندازی” اگه نسبت به این جمله ی ریچ ابهام دارین، نمونه ی حاضرش خودشه که مالک ۲۵۰ تا شرکت در زمینه های مختلفه.ولی یه تعریفی هم از بیزینس برای خودش داره که اون هم خیلی مهمه:”بیزینس ایده ایه که قراره زندگی مردم رو بهتر کنه” پس باز هم میشه نتیجه گرفت بیزینس گنج قارون نیست که باهاش جت شخصی و جزیره ی اختصاصی بخریم…(اون اختلاسه که باهاش از این کار ها می کنن، پس اگه دنبال این چیزها هستید بهتره یه کم مسیر زندگیتون رو غیر شرافتمندانه تر کنید. البته منظورم این نیست که همه ی اون هایی که جت شخصی دارند کم شرافت تر هستند…)
  • و بعد ادامه میده و میگه: “اگه همچین ایده ای پیدا کردین برید سراغ کسایی که کمکتون کنند که ایده تون رو به واقعیت تبدیل کنید. کسایی که توی اون زمینه تجربه دارند و می تونند کمکتون کنند که اون زمینه رو متحول کنید و کلی حال کنید! این فلسفه ی من بوده!”و بعد با همین فلسفه میره خطوط هواپیمایی Virgin Airlines رو تاسیس می کنه…سر این کارش هم کلی بد میاره، مدیر کارهای بانکیش رو با لگد از خونش اخراج می کنه و میگه دیگه این طرفا نبینمت… آخرش هم مجبور میشه شرکت Virgin Records رو با قیمت ۱ میلیارد دلار بفروشه تا خطوط هواپیمایی رو نگه داره.

  • خسارتی که بابت خرابکاری های شرکت British Airways با رای دادگاه از اون شرکت میگیره رو به طور مساوی بین کارکنان شرکتش تقسیم می کنه… شاید بهترین سرمایه گذاری رو کرده باشه… اینجوری روحیه ی کار تیمی رو توی شرکتش بالا می بره.
  • تفریح بعدی ریچ، یه شرکت نوشابه سازی به اسم Virgin Cola است. داستانش از این قراره که یه روز یه نفر میاد تو دفترش بهش سه تا نوشابه کولا میده و می پرسه کدومش بهتر بود؟ ریچ هم نظرش رو اعلام می کنه و طرف میگه اونی که ریچ انتخاب کرده نه پپسیه و نه کوکا. همین آزمایش رو توی یه مدرسه با بچه ها میکنه و بچه ها هم از همون نوشابه ی سوم خوششون میاد. و اینجوری Virgin Cola متولد میشه! به همین سادگی…. انگلیسی ها خیلی از اون نوشابه خوششون میاد… ریچ تو صحبت هاش میگه “یه روز تو روزنامه دیدم که کوکا کولا بزرگترین شرکت دنیاست، منم با خودم گفتم خیلی حال میده کوکاکولا رو رد کنیم!” باز هم به همین سادگی…

  • کوکاکولا با روش ناجوانمردانه ای ویرجین کولا رو زمین میزنه: همه ی نوشابه های ویرجین رو از مغازه ها می خره تا عملاً هیچ نوشابه ی ویرجینی تو بازار وجود نداشته باشه. ریچ میگه درسی که از این داستان گرفتم این بود که بعد از این سراغ بیزینس هایی برم که توش می تونم یه سر و گردن از بقیه بالاتر باشم.

ریچارد برنسون در حال له کردن نوشابه های کوکا با تانک شرمن در میدان تایمز نیویورک!
  • “وقتی پول نقد داری، کار های جدید رو امتحان کن” خیلی از شرکت ها ترجیح میدن پول های نقدشون رو تو جاهای مطمئن سرمایه گذاری کنند ولی ریچ میگه اگه می خوای یه کارآفرین واقعی باشی باید دست به تجربه های جدید بزنی،اگه همه ی بیزینس هات دارن موفق میشن بدون به اندازه کافی تلاش نمی کنی…
  • Virgin Brides، سرگرمی بعدی فروش لباس عروسه! خود ریچ هم میگه این کار از کارهای “واقعا احمقانه” ما بوده. طبق معمول یه روز یکی میاد تو دفترش و بهش میگه ایده هایی داره که یه مغازه لباس عروس بهتر از بقیه می تونه افتتاح کنه. ریچ هم میگه از اون طرف خوشم اومد و خواستم روش سرمایه گذاری کنم ببینم چی میشه… توی مراسم افتتاحیه خودش لباس عروس می پوشه.

  • مجری می پرسه ایده های شروع کسب و کار از کجا میان؟ ریچ میگه اون جاهایی که از این وضع بد یه چیزی یا یه محدودیتی حس انزجار بهت دست میده…اگه یه جایی توی زندگیت از یه کاری تجربه ی بدی داری و حس می کنی که اون کار رو می تونی بهتر انجام بدی حتی اگه چیزی در مورد اون زمینه بلد نیستی، فقط برو سراغش و انجامش بده… و فقط هم به همین دلیل یه بانک به اسم Virgin Money تاسیس می کنه.

  • مجری می پرسه “می دونی شرکت Virgin Group چندتا شرکت تو دنیا داره؟” ریچ هم جواب میده:”آمار دقیقش از دستم در رفته…”
  • اوج داستان اینجاست که مجری می پرسه :”چرا این همه شرکت؟” ریچ جواب میده :”داشتن چندتا شرکت خیلی بهتره…اگه یه شرکت داشته باشی و اوضاع خوب پیش نره همه چیز رو از دست دادی ولی اگه ۲۵۰ تا شرکت داشته باشی و یکیش خوب پیش نره، ۲۴۹ تا شرکت دیگه برات میمونه…”
  • وقتی ریچ از مدرسه اخراج میشه مدیر مدرسه میگه:”مبارک باشه! یا سر از زندان درمیاری یا میلیونر میشی!” که در هر دو مورد درست پیش بینی می کنه… ریچ بخاطر پرداخت نکردن مالیات برای رکورد هایی که از بلژیک سفارش داشت و آخر اون ها رو در بریتانیا فروخت یه شب رو توی زندان خوابید و برای مدت کوتاهی هم میلیونر بود….. قبل از این که بیلیونر بشه!

6 نظر در “پادکست: ریچارد برنسون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *